تبليغاتX
navid gh


فقط واسه بچه باحالا... 

با لبخندي با تو سخن گفتم

و تو پاسخي ندادي

دهانت چونان زهي از مو سيقيايي سرخ است

                                            ايدر آي

I spoke to thee

With a smile & thou didst not

Answer

Thy mouth is as

A chord of crimson music

                                                Come hither

اي تو،زندگي جز لبخندي است؟

O thou, is life not a smile?

با ترانه يي با تو سخن گفتم

و تو گوش فرا ندادي

چشمان تو چون گلدان سكوتي مينوي است

                                          ايدر آي

I spoke to thee with

A song & thou

Didst not listen

Thine eyes are as a vase

Of divine silence

                                               Come hither

اي تو،زندگي جز ترانه يي است؟

O thou, is life not a song?

با روحي با تو سخن گفتم

و تو حيرتي نكردي

چهره ي تو چون رويايي است

پيچيده در عطري سپيد

                                      ايدر آي

I spoke to thee with a soul

& thou didst not wonder

Thy face is as dream locked

In white fragrance

                                              Come hither

اي تو،زندگي جز عشق است؟

O thou, is life not love?

با دشنه اي با تو سخن مي گويم

و تو خاموشي

سينه ات چون گوري است

نرم تر از گل ها

                                    ايدر آي

I speak to

Thee with a sword

& thou are silent

Thy breast is as a tomb

Softer than flowers

                                              Come hither

اي تو،عشق جز مرگ است؟!

O thou, is love not death?

     |   نویسنده : جناب x   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

انگشتان تو سازنده ي تازه گل هاي همه چيزهاست

اوقات اساسا به گيسوان تو عشق مي ورزند

شلالي كه به آواز مي گويد:

(هر چند عشق روزي بيش نپايد)

ترسان مباش،ما ميرويم كه بترسانيم

Thy fingers make early flowers of

All things.

Thy hair mostly the hours love:

A smoothnees which

Sings,saying

(though love be a day)

Do not fear,we will go amaying.

 

پاهاي سفيدت،نازك و شكننده،سرگردان است

مدام

چشمان ترت با بوسه بازي مي كند

غرابت بسيارش آوازه خوانان مي گويد:

(هر چند عشق روزي بيش نپايد)

براي كدام دختر زيبا گل مي آوري؟

Thy whitest feet crisply are straying.

Always

Thy moist eyes are at kisses playing,

Whose strangeness much

Says; singing

(though love be a day)

For which girl art,thou flowers bringing?

لب هاي تو بودن چه شيرين است

وچه اندك

اي مرگ اگر اين را بگيري و باقي را فروهلي

تورا غني و بي آرزو مي خوانم

(هر چند عشق روزي بيش نپايد

و زندگاني هيچ باشد،از بوسه دست نخواهم كشيد).

To be thy lips is a sweet thing

& small.

Death,thee I call rich beyond wishing

if this thou catch,

else missing.

(though love be a day

& life be nothing,it shall not stop kissing).

 

 

 

     |   نویسنده : جناب x   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

 

كاش يكي عاشقم مي شد

قلب منو نشون مي كرد

 

ستاره ي بخت منو

راهي آسمون مي كرد

 

كاش يكي عاشقم مي شد

به پاي عشق من مي موند

 

صداقتو مثل غزل

براي قلب من مي خوند

 

كاش يكي عاشقم مي شد

دست توي دست من مي ذاشت

 

اگه بخاطر دلم

ديگه كسي رو دوست نداشت

 

كاش يكي عاشقم مي شد

دست توي دست من مي ذاشت

 

اگه به غير من ديگه

عشقي تو دلش نداشت

 

كاش يكي عاشقم مي شد

منو به رويا مي سپرد

 

من واسه اون مي مردمو

اونم براي من مي مرد

 

كاش توي اين دنياي سرد

يه مهربون پيدا مي شد

 

تا قفل تنهايي من

بعد يه عمري وا مي شد.

 

توي تموم لحظه هام

اسمشو فرياد مي زدم

 

كاري مي كردم كه ازم

دور  نشه حتي يه قدم

 

براش مثل يه آسمون

 پر از ستاره مي شدم

 

فداي عشق اون فقط

با يه اشاره مي شدم

 

كاش يكي عاشقم مي شد

دست توي دست من مي ذاشت

 

اگه بخاطر دلم

ديگه كسي رو دوست نداشت

 

كاش يكي عاشقم مي شد

كه خواب بوسه ديده بود

 

هموني كه اشكاي من

به خاطرش چكيده بود.

     |   نویسنده : جناب x   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

تو يه بار منو سوزوندي،حالا مي خوام تلافي كنم.

نه نه...

من نمي خوام آتيشت بزنم كه بسوزي،دلتو مي برم بعدشم مي رم.كار بزرگتري از اين بلد نيستم،چون اين بزرگترين كاريه كه ميتونه وجود داشته باشه .

اما نه...

دل شكستن توي مرام و وجود من نيست.نميتونم دل كسيو كه دلمو برده و عاشقشم با خودم ببرمو با يه دنيا دلتنگي تنهاش بذارم.

نميخوام مثل من از اين رفتن بسوزه.

نميخوام از اينكه دلمو برده پشيمونش كنم ...

آخه خيلي برام ارزش داره.همينطوري كه دارم مي سوزم حس خوبي دارم... اينكه اون توي وجود من گنجيده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اينكه هر روز تلاش مي كنم تا دوباره خودمو توي قلب سنگي و كوچيكش جا كنم،اين تلاش براي من از هر چيزي سخت تر و دلنشين تره.

بخاطر اينكه مي دونم بالاخره يه روزي مي شه كه اونم منو بفهمه...

مي دونم،ميشه،ميرسه و ميتونم برش گردونم.پس به پاش ميمونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حتي اگه بخاطر نيازهايي كه دارم هر خلافي هم بكنم بازم دوسش دارم و نمي خوام اين كارا رنگ و بوي خيانت به خودش بگيره چون فقط وجود اونه كه مي تونه فكر و روحمو ارضا كنه،نه هيچ كس ديگه.

اينجا پر از گله كه منتظر قدم هاي نوازشگرانه ي اون هستن كه آهسته و خرامان روشون فرود بياد و اون ها رو نوازش كنه نه اينكه اونا رو له كنه!!!

آخه مي دونم كه اون رسم له كردنو نمي دونه.

اگرم منو له كرده بخاطر اين بوده كه نمي دونه چقدر دوسش دارم!!!

دوست دارم دستاي سردشو اونقدر تو دستام بگيرم كه تمام گرماي وجود من قلب يخيشو گرم كنه و سرماي قلب اون،قلب مشتعل منو منجمد كنه.

دلم ميخواد انقدر صداشو بشنوم كه ملودي صداش براي هميشه تو گوشم محبوس بشه و ديگه هيچ صدايي رو،هيچ صدايي رو بعد از صداي اون نشنوم.

اگه اين بلا سرم نيومده بود ميدونم هميشه          پيشم مي موند.

اما باعث اين بلا هم خودم بودم.خودم گند زدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خودم باعث شدم كه اون حتي ديگه نگاهم نكنه...

بعد از اون اتفاق لعنتي انقدر بدريخت شده بودم كه وقتي صورت خودمو تو آينه ديدم،اولين عكس العملم اين بود كه آينه رو شكستم و مثل ديوونه ها شروع كردم به داد زدن.

نميدونم اصلا چرا به آينه نگاه كردم شايد بخاطر گريه هاش بالاي سرم بود.

وقتي از در اومد تو و گفت كجايي؟

نتونستم جوابشو بدم،مثل آدماي لال شده بودم...

فقط با صداي كوچيكي كه از خودم تونستم در بيارم كه اونم كلمه اي نا مفهوم بيش نبود و هيچ كي نتونست بفهمه كه اسمشو دارم صدا مي كنم،تونستم حضورمو بهش ثابت كنم.

اومد بالاي سرم...

توقع نداشتم منو بشناسه،اما بعد از يه كم نگاه كردن منو شناخت.

كاشكي هيچ وقت منو اونطوري نميديد...

با وجود اشكايي كه تو چشام جمع شده بودن ، از ترس شكستن غرورم اشكام پايين نميريختن.

داشتم ميديدم كه چطوري با تكون دادن چشماش داره سعي ميكنه اشكاش پايين نريزن!!!

يعني چي شده؟؟؟؟؟؟؟؟

همين موقع بود كه بغضم تركيد .ديگه داشتم منفجر مي شدم.

دلم مي خواست انقدر درد نداشتم و ميتونستم بغلش كنم و تو بغلش اونقدر گريه كنم تا بميرم.

همينطوري كه بهش خيره شده بودم و داشتم گريه ميكردم،با چشماي نازش داشت بهم التماس ميكرد كه گريه نكنم...

اما نمي تونستم،و اينو فهميدم كه بغض اونم در حال تركيدنه ديگه گريه نميكردم داشتم زار مي زدم...

بازم التماس چشماش...بازم گريه هاي من...

هيچ جوري اشكام پشت پلكام نمي موندن،مثل اينكه در برابرش هيچ اختياري نداشتم .

آره.اشكامم مي خواستن غرورمو بشكنن.

صداي شكستنشو شنيدم...

خيلي واضح...

جيرينگ...

مي دونستم كه كم كم بايد آماده ي شكستن هاي بعدي هم بشم...

از اطاق رفت  بيرون.اين ديگه بدترين اتفاق بود.

هر چي خواستم فرياد بزنم نرو،نتونستم.

خوشبختانه اون برگشت...

اما چطوري؟؟؟؟!!!!!

با چشمايي كه از شدت گريه قرمز شده بودن و صورتي كه از اشك خيس بودن.نميتونستم بهش گريه نكن چون نمي فهميد چي ميگم.

منم سعي كردم با نگاهم التماسش كنم،اما نشد.وقتي دوباره اشكاش جاري شد دوباره زدم زير گريه.

سرشو گذاشت دم گوشم  و گفت:عزيزم من اينجام،هيچي نشده،به خدا همه چي روبراه ميشه،تورو خدا گريه نكن...

يه لحظه احساس آرامش كردم...

چشمامو بستم تا بخوابم                 خوابم برد...اما كاش نمي برد و مي تونستم...

وقتي بيدار شدم ديگه نبود...

روزا و شبا منتظرش نشستم اما ديگه نيومد...

منو تو حسرت يه خداحافظي گذاشت.

پيش خودم گفتم:مگه من چه ريختي شدم كه هيج كي بالا سرم نموند و هيچ كي ديگه هم حاضر نشد بياد منو ببينه؟؟؟؟!!!!!

كسي كه پيشم نبود خودمم نمي دونم چطوري به اون دو سه تا غريبه منظورمو فهموندم؟

شايد اونا بيشتر منو مي فهميدن!!!!

ازشون كمك خواستم كه منو ببرن توي دستشويي جلوي آينه.

اون موقع بود كه فهميدم...

اون واسه هميشه تنهام گذاشته.

هميشه هم مي ترسم برم تو وبلاگشو اسم كس ديگه اي جاي من باشه...

 

     |   نویسنده : جناب x   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   

اول بسم الله

با نام خدای خوب و مهربون ، که کلی چیزهای خوب بهم داده و می خواد بازم چیزای بهتری بهم بده !

با نام خدایی که اینهمه زیبایی جلوی چشمم گذاشته که ببینم و لذت ببرم .

با نام اون خدایی که نعمت زیبایی رو بهم داد که به خیلی ها نداده .

با نام اون خدایی که نعمت پدر و مادر رو بهم داد ؛ که به خیلی ها نداده خیلی هایی که جلوی چشمم هستند و عوارض یتیمیشون هر روز و هر روز و هر روز جلوی چشممه

به نام اون خدایی که بهترین چشم رو بهم داده ؛ بهترین عقلی که می تونستم داشته باشم ! (اگر چه استفاده ی مفیدی ازش نمی کنم ! ) برای اینکه بهترین و زیباترین زیبایی ها رو ببینم !

قوی ترین دستها رو بهم داده تابتونم بهترین کارها رو انجام بدم ! مفید ترین کارها رو !

عقلی بهم داده که بتونم به علت ایجادم ، به عنوان یک انسان فکر کنم . به خودم ، به بدی ها ، به زیبایی ها ، به بزرگی خودم ،خدا ، خانواده ام ، داشته هام و .... فکر کنم !

خدايا به خاطر همه داشته ها و نداشته هام ازت ممنونم ؛ به خاطر همه اونهايي كه بهم دادي و ندادي ، كه همه حكمتي توشه كه من نمي فهمم ؛  كه شايد يه روزي بفهمم و شايدهم هرگز...!

دوستت دارم خدا جونم !

به خودت قسم ، به خاطر خودت و همه چيزهايي كه خودت بهم دادي دوستت دارم !

                                              

 

     |   نویسنده : جناب x   |   گروه عمومی   |   لینک به نوشته   



navid gh

من نويد هستم.
عكاسي و گرافيك خوندم.
متولد 1367.
پرسپوليسي دو آتيشه.
ساكن غرب تهران و اصيل التهراني.

آرشیو مطالب بهمن 1387
آذر 1387
آرشیو موضوعی لینک دوستان من حال آينده (خودم خانوم)
اونايي كه كالبد شكافي نشدن
تيريپ عشقولانه(همون عرفان خودمون)
جديد ترين و باحال ترين وبلاگ كل كل دخترا و پسرا(آقا سعيد)
وبلاگ كل كل آقا عرفان(best kal kal)
اينجا ميلاد مي نويسد.
شبگرد
تنهايي با دنياي سحر
محمد
طراحی وب سایت
مدیریت وبلاگ شخصی
لینک روزانه نویسندگان وبلاگ خروجی وبلاگ feed
document.write ('ame>');


< width="550" height="450" >http://realmobile.parsiblog.com